|
|
نه شروعی دیگر نیست که من ناتون شده ام از اینکه به روح بی رنگ خود دوباره قلم بزنم
نه شروعی دیگر نیست که من ناتوان شده ام از اینکه دفتر خوبی هایم را دوباره ورق بزنم
نه شروعی دیگر نیست که " در کتابی که منم اول و آخر مطلب / من سرانجام نگیرم که سرآغازم نیست ...
محتاج دعای خیر دوستان
اگر بار گران بودیم ، رفتیم
اگر نامهربان بودیم ، رفتیم ![]()
![]()
![]()
دیگه باید در این اقلیم و بست واسه یک سال...
قلم منم باید تا یک سال دیگه چشمش و روی صورت سفید کاغذم ببنده
با مد وتشدید : دلم براتون تنگ میشه ...![]()
یه دنیا ممنون از :
فاطمه همراه همیشگی
مهرداد برادر ادیب و مهربان
آرزو همدرد و با محبت
ساجده یادآور روزهای خوب
مهمان 19 ،کاکتوس ، نیما وjohn !!!همراه ناشناس
عاطفه بهترین خاطره
درناز بانوی شرقی
آوین نویسنده ی غریب
صهبا ملوسک اینترنتی
فریده یادآور زیبایی ها
مهدی نخبه ی ادیب
امیر شاعر کنکوری
وتمام کسانی که ما را در ساخت این اقلیم یاری نمودند ![]()

می کند انگار چشمش باز غوغایی دگر
می کند آیینه را محو تماشایی دگر
بس که تیغ غمزه ی او می برد سرهای ما
لیک باید ساخت از خون باز دریایی دگر
در سر کویش دگر عابر نمی آید به چشم
دام باید گسترد صیاد در جایی دگر
با وجود خیل مشتاقان راه زلف یار
طره ی طرار در تدبیر یغمایی دگر
لیک می دانم اگر روزی وصالش سر رسد
باز هم می آورد معشوق امّایی دگر
هیچ می دانی که سرّ شهرت مجنون چه بود
در کمان او نباشد تیر لیلایی دگر
تازه فهمیدم تشابه چیست بین عقل و عشق
می دهد هر دم چو عقل این عشق فتوایی دگر
شاعر : علیرضا میرزایی
با تشکر از وبلاگ http://safineieghazal.blogfa.com/
چو درمانم نبخشیدی به درد خویش خو کردم
خیالت ساده دلتر بود و با ما از تو یک روتر
من اینجا هر دو با آیینه ی دل روبرو کردم
صفایی بود دیشب با خیالت خلوت ما را
ولی من باز پنهانی تو را هم آرزو کردم
حراج عشق وتاراج جوانی ، وحشت پیری
در این هنگامه من کاری که کردم یاد "او" کردم ...
این شعر و امشب یکی با صدای شهریار برام خوند
اشکم دراومد
وقتی از ته دل میخندم

و
وقتی اشک تو چشام جمع میشه

خیلی وقته شبیه بچگیام نشدم ..........

وجودم سراسر عاطفه خریدارش کجاست؟
وجودم سراسر عشق خریدارش کجاست؟
سراسر آنچه باید باشم چه کنمش ؟
«در این دنیاکه مردانش زنامردی عصا از کور می دزدند...»
عاطفه ام را زیر گلوی مَردَم امانت گذاشته بودم گلویش را بریدند حالا خریدارش کیست؟
عشقم را در لبان فرزندم کاشته بودم زیر بمب وخمپاره های جنگ بی خانمان شد حالا خریدارش کجاست؟
محبت را بر زبان پدرم دیکته کرده بودم بمب های شیمیایی یکی یکی حروف «م» «ح» «ب» «ت» را از او گرفتند وبه من پس دادند حالا با آن چه کنم ؟
احساسم را در چین و چروک پیشانی مادرم ذخیره کرده بودم زیر آوار ماند .خریدار احساسی زیر آوار مانده را چگونه بیابم؟
الفت را در گیسوان خواهرم نهاده بودم چه شد که یک غده توانست همه را روی زمین بریزد ؟حالا با اینهمه الفت چه کنم؟
استواری را در پای برادرم پنهان کرده بودم آیا ماشین ساخته ی دست انسان توانست استواریم را پیدا کند؟
خدایا من یک ور شکسته ام عاطفه ام ٬عشقم ٬محبتم٬ احساسم ٬الفتم و استواریم همه و همه برگشت خورده است ...!
اما نشانه ای می بینم سرمایه ای که می تواند ورشکستگیم را جبران و برگشتی هایم را صاف کند
آری من هنوز سرمایه دارم:امید وایمان را در دلم ذخیره کرده ام .هیچ چیز نمی تواند آن را از من بگیرد...
این روزها آدم ها زود پشیمان میشوند

روزگاری که رقابت پدر هاست نه پسرها
پدرها یا باید سهمیه داشته باشند یا ثروت
من حاضرم از این رقابت شرافتمندانه حذف شوم ...
خودم خوشم اومد ![]()
![]()
![]()

خیلی وقته دلم میخواد با دردو دلام بازی کنم
خیلی وقته که به هرچیزی که نگاه میکنم میگم سوژه ی خوبیه
ولی هیچکدوم به جایی نمیرسه
دلم دیگه باهام صادق نیست
چشمام دیگه معصومیت همیشگی و نداره
با خودم چیکار کنم ؟
با دلایی که شکستم چیکار کنم؟
با دل شکسته ی خودم چیکار کنم ؟
من دیگه طاقت این همه علامت سوال و ندارم
یکی توی دنیا جواب من باشه ...
خواهش میکنم ...

حسین پناهی